تبليغاتX
تار و ترمه

لای صفحه های History یا مزدورها گواهینامه ی موتور ندارند!

STOP!#3

همه از لباس توست؛

آن قدر "شخصی"

که "من" برایت غریبه ام!!

و تو دو تَرک- سه ترک پی ام را گرفته ای

گاز می دهی

گاز می گیری

که از سایه ی خودم هم بترسم!

 

همه از ریش توست؛

که به پایم پیچیده

به آسفالت می زندم

و تو به هیچ جایت نیست؛

این وسط

کسی تنش روی زمین دارد می ماسد!

تویی که از دستهایت نان می چکد

و خون روی سفره ات را سفید کرده...

تویی که میان این "شهر نو" سراپایت را فروختی

که چهار نفر "بترسند"

که چهار نفر "بمیرند"

و تو هی گاز بدهی

باردار این بغض شوی

و کینه بزایـــــی!

 

آخ!

همه از لباس توست

از "شعبان بی مخ" دستهایت

از "چنگیز خان" قلبت

از "حرم سراهای" روحت

آخ که همه از توست

که هیچ چیزت از "ما" نیست!

 

پی نوشت۱: لنگستون هیوز(ترجمه ی احمد شاملو):

بگذارید این وطن دوباره وطن شود

بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.

بگذارید پیشاهنگ دشت شود

و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید.

این وطن هرگز برای من وطن نبود.

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند.

پی نوشت۲: این روزها چیزی از تو نمی آید!

پی نوشت۳: یعنی نمی شه حمید عسگری خودش ترانه نگه؟! این بدین معنی نیست که بده داریوش شهریاری بگه هاااا...نه!

پی نوشت۴: می دانید من می گویم حق باشماست چون خودتان را "خدا" نمی دانید... همین غنیمت است!

پی نوشت۵:عکس از Yiannis G.

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 13:44 | پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 •

از همین روزها

Cuba Street 

هی نگو: "تو الکی فلانی رو قبول نداری"... من تمام حرفم همين حرف آقاي سلينجر است:

"فقط همین قدر می دونم، همه اش همینه. اگه شاعر باشی، یه کار قشنگ انجام میدی. منظورم اینه که قراره بعد از این که صفحه ورق خورد و اینها، یه چیز قشنگ پشت سرت باقی بذاری. اونهایی که تو درباره شون حرف می زنی یک چیز، محض نمونه یک چیز قشنگ باقی نذاشتند. همه ی کاری که اونهایی که یک کم بهترند کردند این بوده که یه جوری وارد کله ات بشن و یه چیزی اونجا بذارن، ولی فقط به خاطر این که چنین کاری می کنند، فقط به خاطر اینکه می دونند چطور یه چیزی اونجا ندارند، دلیل نمیشه که اون چیز شعر باشه. ممکنه فقط یه کپه پشگل ادبی باشه که حسابی آدم رو مجذوب کنه."

+جی. دی. سلینجر(فرانی و زویی)

پی نوشت۱: آلبوم کما۲ اومد... حمید عسگری! خوب بود... یعنی خب برای حمید عسگری خوب بود... تنظیم های نیما وارسته هم جالب بود.

پی نوشت۲: آخ که سر و ته مان بوی قــــــــــــــــــرمه سبــــــــــــــزي گرفته!

پی نوشت۳: امید حجت هم خوب است تو این آلبوم کما۲... البته در یک قطعه ی خاص بیشتر! اصلا برادرهای حجت اگر نباشند... اصلا فیروز ویسانلو اگر نباشد در یک آلبوم... انگار واقعا آلبوم چیزی کم دارد!

پی نوشت۴: ما هواي شما رو خواهيم داشت... تومـــــــــــــــارووو!

پي نوشت۵: اگه بنیامین و محسن یگانه دست از سر هم بردارند شاید پاپ تو این چند وقت روزهای خوبی داشته باشه...

پی نوشت۶: عکس از Guillermo Lobera Temes.

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 22:33 | سه شنبه دوازدهم آبان 1388 •

Yesterday

Its cold outside. What about the inside ?

Suddenly I'm not half the man I used to be

There is a shadow hanging over me

Oh, yesterday came suddenly

نور زرد کافه و هوای ابری دم غروب همه چیز را مهیا می کرد تا مرد سبزه به صندلی چوبی رو به رویش که به لبه ی میز چسبیده بود خیره بماند. حس خالی بودن از دستهایش گرفته و به صندلی کافه هم سرایت کرده بود. به جلو خم شد- کمی- تا راحت تر آرنج هایش را روی میز تکیه دهد. سیگاری که در دست چپش دود می کرد فضای دید او را هم کمی کدر کرده بود و مجبور میشد پلکهایش را بهم نزدیک کند تا بتواند جلویش را ببیند. کاملا معلوم بود "فرانک سیناترا"یی که در پس زمینه پخش میشد حس کشیدن سیگار را هم از او گرفته بود.

Oh, I believe in yesterday

Yes, I believe in yesterday...

با یک دست کلاهش را از روی میز برداشت و چند پک پی در پی به سیگار زد. نیم خیز باقی اش را در جاسیگاری خاموش کرد... .

پی نوشت۱: احمد شاملو:

عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوختبار سرود و شعر

فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبی ست نازنین...

پی نوشت۲: وقتی کسی رو تو یه بعد از ظهر دو جا كشوندين بردید تا براتون ساز بزنه نگین بعدا بهش زنگ می زنین تا از خجالتش در بیاید... فرقی نمیکنه شما معروف باشید و اون گمنام... شما پیر باشید و اون جوون... اون میدونه که بعدا شبیه همون هرگز است... پس همون جا از خجالتش دربیاید پلیز!

پی نوشت۳: رشت نمی داند باید ببارد یا نه! بلاتکلیف است!

پی نوشت۴: می دانید، من عقیده ام آن قدرها هم شبیه شما نیست. اما با شما کنار می آیم چون عقیده ی من را "ممنوع" نمی دانید. این خوب است. من هم عقیده ی شما را "ممنوع" نمی دانم. این هم خوب است!

پی نوشت۵: عکس از  Jonny Lindroos.

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 20:26 | شنبه نهم آبان 1388 •

یه ماداگاسکار واقعی!

Shoe

من؛

به جمهوری ِ زیر  کفش هایم

مومن بودم!

روزی هزار بار صادره از همین جا می شدم

هر شب همین جا می مُردم،

و جای پایم روی این خاک غیرت داشت

که بیگانه از آبش در نیایم!

 

اگر عالیجناب می گذاشتند؛

و مذهب

پایش را از جانماز مادرم درازتر نمی کرد؛

غبار غربت دامن کفشهایم را نمی گرفت،

فـــــــــــــــــــــــــــــعل هايم

                                   ماضي نبود

آزادي

                                   ماضي نبود

جــــــــــــــــــــــــــــمهوري

                                   ماضي نبود

و صف کلاس اولی ها

از جلویش نظام نداشت

از عقبش دیوار نبود

و هم جمهوريم

گلوله رو به رويم دَر نمي كرد

كه پابرهنه از پنجره پرستـــــــو شوم!!

 

پی نوشت۱: خداحافظ گاری کوپر(رومن گاری):

از همین می ترسم. به یه چیزی یا کسی عادت می کنی، اون وقت اون چیز یا اون کس قالت می گذاره. اون وقت دیگه هیچ چیز برات باقی نمی مونه.

پی نوشت۲: شادمهر و ابی که با هم کار کنند حتما کاری به زیبایی "نوازش" به دنیا میاد....:

منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست

شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست...

پی نوشت۳: این خوب است که آسمان رشت می بارد!

پی نوشت۴: داشتم می گفتم... مهمش همان شنبه بود... آخه اصولا آدمها یا شنبه صبح بلند می شوند و یه کاری می کنند که دنیا عوض شود یا شنبه صبح بلند می شوند و مجبور می شوند خودشان را عوض کنند! خوب است که شما خواستید دنیا را عوض کنید وگرنه "من"ی از شما خوشش نمی آمد!

پی نوشت۵: سررسیدی که توش جمله های دوست داشتنیم رو می نوشتم با "خداحافظ گاری کوپر" تموم شد و سررسید جدیدم با آخر "خداحافظ گاری کوپر" شروع شد! از حس سررسید جدید... از حس روان نویس جدید... نمی شود گذشت!

پی نوشت۶: عکس از KK Agrawal.

 

 + عنوان: تکه کلامی از "خداحافظ گاری کوپر".

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 20:39 | دوشنبه چهارم آبان 1388 •

آدم بزرگهای کوچک(Version II)

کودکی ام؛

از جیبــــــــم افتاده!

بزرگي ام؛

از دهــــانم!!

 

اين وسط،

مــادربــزرگ هم كه راست باشد،

كفشهايــم را

پــدرم از عمــو نــوروزهاي دروغــي پر مي كند...

و من هرچقدر برايت شعر بگويم

باز دهانم بوي شير مي دهد،

و آخرش هيچ كس

آدم بزرگهاي كوچك را نمــي فهمد!!

 

پی نوشت۱: رومن گاری(خداحافظ گاری کوپر):

"مساله نه بر سر خداست و نه زحمتکشان. مساله امامزاده سازی است. آیا باید همان طور که هزارسال در مقابل کفر لرزیده ایم همچنان در برابر کفری از نوعی دیگر بلرزیم؟ آیا "من" دیگری جز به صورت بی غیرت مطلق حق وجود ندارد؟ آیا تنها "من" مجاز همان است که مثل شاشگاه ها مورد استفاده ی همگانی باشد؟"

پی نوشت۲: جلیل صفربیگی:

خوب و بد و اشتباه را بگذارید

شیطان و من و گناه را بگذارید

می خواهم از این به بعد آدم باشم

لطفا سر من کلاه را بگذارید!

 

پی نوشت۳: چرا تاریخ مصرف "علی لهراسبی" این قدر کوتاهه؟!

پی نوشت۴: اجازه بدید یه لیوان آب بخورم، بقیه ش رو میگم......

پی نوشت۵: این هم از نمایشگاه مطبوعات امسال!

پی نوشت۶: عکس از Guillermo Lobera Temes.

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 13:23 | پنجشنبه سی ام مهر 1388 •