تار و ترمه
بیزارم از کوکب خانم که کبری شده این "مرد" بیاید!
یکی بیاید... یکی بیاید برایم کلارینت بزند... آن رو به رو بایستد و برایم کلارینت بزند. آدم گاهی این طوری ست دلش می خواهد کسی بیاید برایش کلارینت بزند، و خودش رو تخت دراز بکشد... .................... گفت : برو عروسی... گفتم: زری... من کارم عروسی نیس! گفت: برو با صمد... بذار درآیم از این وضعیت. گفتم: زری... من فقط می تونم از تو پرتره بگیرم. گفت: من دیگه زری سابق نیستم امیر. گفتم: من امیر سابقم... فقط از تو پرتره می گیرم. گفت: برو عروسی امیر... گفتم: زری تو هنوز عروس این خونه ای... برم از کی پرتره بگیرم؟! ساعت دو - دو و خورده ای رسیدم خانه. نخوابیده ام آمده ام اینترنت. چند روز دور بوده ام و دلم تنگش است. از یکشنبه ی پیش که با عباس و کوله هایمان رفتیم به زنجان- جلفا- تبریز- ارومیه- سرو- سنندج - مریوان - کرمانشاه - همدان و حالا هم رشت خودمان. سفر خوبی بود، هم با اتوبوس، هم با قطار رفتیم، هم توی چادر ماندیم، هم در مسافرخانه، هم مدرسه و یک نیمچه شبی را هم در خیابان و بعد توی سالن درمانگاه برای گرم ماندن. با "اریکو" ی ژاپنی هم سفر شدیم و با "کاروان" پسری که از وانِ ترکیه بعد از زلزله به ایران آمده بود. نقطه ی عطف سفرمان کردستان بود، سنندج و مریوان. همیشه حکومت خواسته است کُرد ها را از ما جدا کند. چقدر این مردم گرم، صمیمی و عمیق بودند. هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر کرد ها برایم دوست داشتنی باشند... فکر می کنم کُرد ها برگ برنده ی مردم هستند... این را خوب می دانند که تا این حد آن ها را دور و در فضای خاموش نگه داشته اند... خوبی وبلاگ نویس بودن این است که توی شهرهای مختلف دوست هایی داری که یادشان می افتی و دلت گرم می شود... سوسن را داری توی تبریز... هانیه را در ارومیه... پرژین را در سنندج... پی نوشت: عنوان: قسمتی از شعر "عشق" - اردلان سرفراز - با صدای داریوش دلت می خواهد عین این که آدم کودک است روی میله ی جلوی دوچرخه بنشینی، رفیقت زانوهایش را رو به بیرون کند و زورکی با نوک پایی که انگشتاهایش زده از جلوی دمپایی گنده اش بیرون رکاب بزند و آدم بترسد از این که هی بیافتد توی این چاله چوله ها، و خنده اش بگیرد و دردش. یا اینکه این قدر جرات داشته باشی که روی آسفالت شیرجه بزنی، تکل کنی، زانوهایت خونی شود، و یک نفس، چند ساعت دنبال یک توپ بدوی و بین دو آجر را نشانه بگیری. از این ها آدم دلش می خواهد گاهی، یک توپ پلاستیکی، دو نفره چپیدن روی دوچرخه، از این جور چیزها... . بهارتان خوش... سال نویتان آبی پنجره ات اگر نبود، خانه برنمی گشتم. مثل رویا می رفتم برکلی، کسی پیدا می کردم میرفتم کافه یا با دوست های رامین سر خیابان پاتوق می کردم. هشت و سی و پنج دقیقه به بعد که شود تو دیگر توی اتاقت هستی. لامپ روشن است و از پشت پرده ی زرد سایه ات رژه می رود روی چشم هایم. شامت را خورده ای نازنین. نمی دانم توی اتاقت چه می کنی اما همین کافی ست که سایه ات پشت پنجره چند دقیقه یک بار راه می رود، این طرف و آن طرف، و اگر خوش شانس باشم، صدایی بیاید از توی کوچه، ماشینی به ماشینی بزند سر خیابان، جیغ ترمز بریزد توی اتاقت، هراسان پنجره را می گشایی، کله می کشی این طرف و آن طرف و من تو را تماشا کنم. فردا میرم تا پس فردا. دور می شوم. می دانید خواستم بگویم یادمان نرود مردهایی که گوشه ی خانه گریستند، شیون زنها، آن هایی که کف خیابان یا گوشه ی ساختمانی در گوشه ای از شهر درد کشیدند و در خونشان غلتیدند، آدم نباید یک چیزهایی را یادش برود... باید یادمان باشد که آدم هایی، خانواده هایی از دست رفتند... باید یادمان بماند و شناسنامه هامان توی گنجه، توی کشو، کمد، شناسنامه هایمان یک جایی در پستو بخوابند و خواب روزهای خوب را ببینند... بیدارشان نکنید... بیدارشان نکنید.... شناسنامه هامان آلوده نشوند...
| Design By : Night Skin |


